Image
Unknown Maker, Iranian
Description
Maker
Culture
Title
Medium
Materials/Techniques
Materials
Techniques
Supports
Dimensions
Signature / Inscription / Marks
Inscription Text/Poem: The poem in upper and lower side of the folio in Persian:
از انجا سوی پارس بنهاد روی
همی رفت شادان دل و پویپوی
جنان بد که بیماه رو اردوان
نبودی شب و روز روشنروان
ز بالین نه برداشتی کتف و بال
مکر روی کلنار دیدی بفال
جو آمدش هنکام برخاستن
بدیبا سر کاهش اراستن
کنیزک نیامد ببالین اوی
براشفت و بیحان شد از کین اوی
پرستندگان را بپرسید شاه
که کلنار را از جه بستست راه
جرا او نیامد ببالین من
مکر باشد اندر دلش کین من
بیامد همانکاه مهتر دبیر
که رفتست ناکاه دوش اردشیر
وز آخر ببردست خنک سیاه
که بد نامور بارهٔ بیش کاه
دل شاه جنکی برامد ز جای
همانکه باسب اندر اورد پای
سواران جنکی فراوان ببرد
تو کفتی همی باره اتش سپرد
برهبر یکی مایه ور دید جای
فراوان درو مردم و جاربای
فرود آمد ان جایکه اردوان
بخورد و براسود و آمد دمان
وزان تاختن رنجه شد اردشیر
بره بر بدیدش یکی آبکیر
جهانجوی خندان بکلنار گفت
که اکنون جو کشتیم با رنج جفت
بباید برین جشمه آمد فرود
که شد باره و مرد بیتار و پود
بباشیم وزین آب لختی خوریم
وز ایدر بآسودکی بکذریم
جو هر دو رسیدند نزدیک آب
بزردی دو رخساره حون افتاب
همی خواست آمد فرود اردشیر
دو مرد جوان دید بر آبکیر
جوانان بآواز کفتند زود
رکیب و عنانرا ببایدت سود
که رستی ز کام و دم اژدها
کنون آب خوردن نیارد بها
نباید که آیی به خوردن فرود
تن خویش را داد باید درود
جو از پندکوی این شنید اردشیر
به کلنار کفت این سخن کوش کیر
Place
Type
Credit
Gift of Catherine and Ralph Benkaim
Object Number
About
Ardashir and Gulnar, the Slave Girl, Fleeing from the Palace of King Ardwan
Leaf from the Book of Kings, Shahnameh (شاهنامه)by poet Ferdowsi(فردوسی)
Inscription Text/Poem: The poem in upper and lower side of the folio in Persian:
از انجا سوی پارس بنهاد روی
همی رفت شادان دل و پویپوی
جنان بد که بیماه رو اردوان
نبودی شب و روز روشنروان
ز بالین نه برداشتی کتف و بال
مکر روی کلنار دیدی بفال
جو آمدش هنکام برخاستن
بدیبا سر کاهش اراستن
کنیزک نیامد ببالین اوی
براشفت و بیحان شد از کین اوی
پرستندگان را بپرسید شاه
که کلنار را از جه بستست راه
جرا او نیامد ببالین من
مکر باشد اندر دلش کین من
بیامد همانکاه مهتر دبیر
که رفتست ناکاه دوش اردشیر
وز آخر ببردست خنک سیاه
که بد نامور بارهٔ بیش کاه
دل شاه جنکی برامد ز جای
همانکه باسب اندر اورد پای
سواران جنکی فراوان ببرد
تو کفتی همی باره اتش سپرد
برهبر یکی مایه ور دید جای
فراوان درو مردم و جاربای
فرود آمد ان جایکه اردوان
بخورد و براسود و آمد دمان
وزان تاختن رنجه شد اردشیر
بره بر بدیدش یکی آبکیر
جهانجوی خندان بکلنار گفت
که اکنون جو کشتیم با رنج جفت
بباید برین جشمه آمد فرود
که شد باره و مرد بیتار و پود
بباشیم وزین آب لختی خوریم
وز ایدر بآسودکی بکذریم
جو هر دو رسیدند نزدیک آب
بزردی دو رخساره حون افتاب
همی خواست آمد فرود اردشیر
دو مرد جوان دید بر آبکیر
جوانان بآواز کفتند زود
رکیب و عنانرا ببایدت سود
که رستی ز کام و دم اژدها
کنون آب خوردن نیارد بها
نباید که آیی به خوردن فرود
تن خویش را داد باید درود
جو از پندکوی این شنید اردشیر
به کلنار کفت این سخن کوش کیر